وقتی یک ساله بودی اون مثل پرستار تو را تر و خشک می کرد و تو با گریه کردن در تمام شب از او تشکر می کردی.
وقتی دو ساله بودی اون مثل یه معلم به تو راه رفتن را اموخت و تو از او تشکر کردی اینجوری که هروقت صدات کرد فرار می کردی.
وقتی سه ساله بودی اون مثل یه آشپز برات غذا آماده میکرد و تو با ریختن غذا کف اتاق از او تشکر می کردی.
یادته وقتی چهار ساله بودی اون برات یه بسته مداد رنگی خرید وتو با رنگ کردن کردن دیوار اتاقت از اون تشکر کردی.
پنج سالگیت یادته که رفتی مهد کودک .اون برات لباس شیک خرید و تنت کرد و تو با انداختن خودت تو گل و لای از او تشکر کردی.
شش ساله که بودی اون تو را در راه اولین روز مدرسه همراهی کرد و تو با گفتن من نمی خوام برم مدرسه از اون تشکر کردی.
هفت ساله که بودی اون برات یه توپ فوتبال خرید و تو با شکستن پنجره خونه از اون بد جوری تشکر کردی.
اون سال یادته ؟ هشت سالگیت رو می گم؟ همون سال که برات بستنی خرید و تو با مالیدن بستنی روی لباست از ائن تشکر کردی اون یادت هست؟
نه سالگیت چی؟ همون سال که هزینه های کلاس های جور واجور تو را داد و تو از اون تشکر کردی اینطوری که به خودت زحمت خوندن درس رو ندادی.
و سالها همینطور گذشت... بزرگ و بزرگتر شدی...
سیزده چهارده ساله که بودی اون با مهربونی تو رو از دوستی با افراد نا باب بر حذر کردو تو با ادامه دادن این دوستی از اون تشکر کردی یادته که سرت به سنگ خورد اما آغوش گرم اون هنوز برات باز بود.
پانزده ساله که بودی اون از سر کار بر می گشت و می خواست تو رو در اغوش بگیره و تو از اون تشکر کردی با بد اخلاقی کردن و رفتن توی اتاق
سال اخر دبیرستان که یادته همون که یه جشن مفصل گرفتندو اون از خوشحالی گریه می کرد و تو با نیومدن در تمام طول جشن از اون تشکر کردی.
حالا چند سالته ؟ چهارده پانزده سال اخر دبیرستان؟ یا بیشتر؟
و...
فاطمه زهرا خسروی-۱۲ ساله-عضو فعال ادبی
+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 13:16 توسط
|